برخورد نزدیک از نوع سوم
سه شنبه 23 اردیبهشت 82 ساعت 10 صبح موعد مصاحبه بعدی با آقای مدیر پروژه بود. غیر از من سه تا خانم دیگه هم بودن که بعداً با دو تاشون همکار شدم. همگی رفتیم تو یک اتاقی که روی میز کنفرانسش پر از جزوه و گزارش های حجیم بود. انگار اومده بودیم اتاق رئیس مرکز.
چند دقیقه نگذشته بود که یک آقای جوون، خوش اخلاق و خوش تیپ وارد اتاق شد. تیپش کاملاً اسپرت بود با پیراهن آستین کوتاه سفید و شلوار شیک مارکدار. چون صورتش سه تیغه و قیافش مرتب و تر و تمیز بود یک سر سوزنم احتمال نمی دادم که این آقا تو یه محیط دولتی با اون جوّ بسته مدیر پروژه باشه. حدس زدم اونم برای مصاحبه با آقای دکتر اومده و خلاصه از خودمونه.
واسه همین وقتی ایشون اومد جلو و خیلی مودبانه و خاکی باهام دست داد و خودشو با نام فامیل - و البته بدون ذکر کلمه دکتر - معرفی کرد، حس کردم که با آدم متفاوتی طرف شدم؛ آدمی که در تضاد کامل با محیط اطرافمون بود.
آقای دکتر نشست و ادامه داد: "برای این پروژه، که یکسال و نیمه تعریف شده، دو نفر نیرو لازم داریم. کار شما بیشتر مطالعاتی است و خواندنی زیاد دارید. کارکنان هر سه ماه یکبار ارزشیابی می شوند و الان از بین شما و دیگران با انجام مصاحبه دو نفر انتخاب می شوند. من با انجام مصاحبه گروهی مشکلی ندارم ولی شاید شما ترجیح بدین که تک تک مصاحبه بشین."
منم به مصداق "Ladies First" نفر آخر شدم. ساعت 1 نوبت من شد. هیجان زده شده بودم و اصلاً ملاحظه محیط رو نکردم. شروع کردم به حرف زدن و از خودم گفتم. احساس کردم که می تونم بهش اعتماد کنم. نمی دونم چرا این قدر تحت تأثیر رفتارش قرار گرفته بودم چون هر چی که به فکرم رسید با نهایت صداقت گفتم. از جمله مسائل شخصی و احساسی. حتی گفتم که دلایل اصلی رفتنم از ایران و برگشتنم چی بوده و برای شهریور بلیت برگشت به کانادا دارم. آقای دکتر هم اصلاً صحبت های منو قطع نکرد و با دقت تمام گوش داد. فقط یک جا یادمه که گفتم: "خوب آقای دکتر، حالا که ازم سوال نکردید اینم بگم که...!"
اینجا بود که آقای دکتر حرفمو قطع کرد و گفت "من که هنوز سوالامو شروع نکردم...! چون ناهار تموم میشه پیشنهاد می کنم تو ناهارخوری صحبتهامونو ادامه بدیم."
رفتیم ناهارخوری. دکتر هم رزومه منو گذاشت جلوشو شروع کرد سوال کردن. از اینجا به بعد، داشتم امتحان پس می دادم چون بعد از ناهار هم یک صفحه از یه کتاب در زمینه "Customer Care" باز کرد و 15 دقیقه بهم وقت داد تا ترجمش کنم. کلی کیف کردم چون مطلبی که انتخاب کرد، درباره بی بی سی بود که بخش انگلیسیش رو سال هاست که از رادیو گوش میدم. در انتها هم عبارت کت و کلفت "Supplier/Partner Relationship Management" رو داد بهم و منو نشوند پشت لپ تاپش و نیم ساعت فرصت داد که با این عنوان یک ارائه تهیه کنم. حسابی خسته و گیج شده بودم و مخم بعد از ناهار دیگه کار نمی کرد. بیشتر از 45 دقیقه طولش دادم و آخرش فقط 3 تا اسلاید تونستم درست کنم! البته اینم بگم که مصاحبه برای همه در یک سطح تنظیم شده بود و من در کل کار خارق العاده ای نکردم، هر چند خیلی از آقای دکتر و طرز فکرش خوشم اومد.
موقع خداحافظی هم، آقای دکتر همه ما رو - برای اولین و آخرین بار - با نام کوچک مخاطب قرار داد. ساعت سه و نیم که از مرکز اومدم بیرون دیگه از زور خستگی نای راه رفتنم نداشتم. یادمه یه جا تو مصاحبه دکتر به من گفت که "من برای این پروژه کسی رو می خوام که اینجا بمونه و کار کنه، ولی شک ندارم که شما از ایران میرین." جواب دادم "من اگر به کسی تعهدی بدم تحت هر شرایطی به تعهدم عمل می کنم".
بعداً خود دکتر بهم گفت که همین یک جمله باعث شد که نظر مثبتش بهم جلب بشه. نتیجه این که از اول خرداد به صورت پاره وقت و از اول تیرماه به طور تمام وقت مشغول شدم.
۱ نظر:
شهرام جان سلام
مثل همیشه مطالبت را شیوا و جذاب بیان می کنی
شاد باشی رفیق
فرزاد
ارسال یک نظر