مصاحبه، فقط از روی کنجکاوی
در روز و ساعت تعیین شده رفتم برای مصاحبه. در اتاق رو که باز کردم دیدم دور تا دور میز چیده شده و همه کارمندا خانم مهندس های جوونن. من که دانشجوی دوره لیسانس اوایل دهه هفتاد بودم با دیدن این صحنه برای اولین بار تو محیط اجتماع احساس کردم جزو اقلیتم. آخه اون موقع ها تو دانشگاه های دولتی، مخصوصاً رشته های فنی، تعداد دخترا انگشت شمار بود. در نتیجه محیط کاری هم تا حدود زیادی مردونه بود. منم مدت ها بود از محیط ایران خودمو کشیده بودم کنار و فقط چیزایی از رشد تحصیلی و کاری دخترا شنیده بودم ولی اون روز برای اولین بار واقعیت رو با چشم های خودم دیدم. البته نه اینکه بخوام با یک اتفاق خاص نتیجه گیری کنم؛ اون روز فقط چشام بیشتر به روی واقعیت باز شد.
مصاحبه من با همون خانمی بود که باهاش در تماس بودم. سؤال های ایشون شروع نشده بود که من یک نسخه از متن سمینار کارشناسی ارشدم رو که تازه ارائه کرده بودم گذاشتم رو میز و شروع کردم به حرف زدن. در این مصاحبه يک ساعته، شاید سه ربع ساعت رو من حرف زدم و سؤال کردم و یک ربع رو خانم مهندس سؤال کرد! آخه من از دیدن محیط و دونستن موضوع پروژه حسابی هیجان زده شده بودم و ترمزم بریده بود و یه ریز حرف می زدم. البته اونجایی که خانم مهندس گفت ما نیروی تمام وقت می خواهیم انگار آب سرد ریختن رو سرم چون یه دفعه وا رفتم. گفتم آخه من هنوز دانشجوی فوق لیسانسم و نمی تونم تمام وقت بیام مرکز. ولی خانم مهندس گفت شما که فقط پایان نامه ات مونده و اینجا هم که نزدیک دانشگاست پس میشه تمام وقت بیام. تازه گفت خود منم دانشجو هستم و همین کارو می کنم.
ولی من بازم بهانه آوردم و گفتم تابستون می خوام برم مکه و دو هفته نیستم. حالا که فکرشو می کنم، ناخودآگاه تمام سعی خودمو کردم تا این کار جور نشه. اون موقع تصمیم گرفته بودم هرچی زودتر از پایان نامه دفاع کنم و دوباره برگردم کانادا.....
در کمال تعجب خانم مهندس گفت اینم اشکالی نداره و می تونم برای تابستون مرخصی بگیرم و برم حج!
ساعت چهار و نیم که از مرکز اومدم بیرون احساس خیلی خوبی داشتم. تقريباً یقین داشتم که تو مصاحبه پذیرفته شدم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر