‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۲۷ تیر ۱۳۸۶

کیمیاگر

نسخه انگلیسی کیمیاگر را سه سال پپش خواندم و بسیار لذت بردم. مجله نیو‌یورکر در شماره 7 می 2007 به پائولو کوئلیو پرداخته. نوشته‌های او تاکنون نزدیک به صد میلیون نسخه فروش رفته است.

پائولو کوئلیو "کیمیاگر" را دو‌هفته‌ای در سال 1987 نوشت. داستان این کتاب در "هزار و یک شب" و نیز "مثنوی معنوی" مولانا و بعدها با تغییراتی توسط خورخه لوئیس بورخس آمده است. کوئلیوی برزیلی نخست روایت بورخس را خوانده.

کوئلیو ترکیبی از کارلوس کاستاندا و خلیل جبران است. کیهان‌شناسی وی شامل فرشته و دیو، اشارات، شگون، و سرنوشتی به نام «اسطوره شخصی» برای هر فرد است که وعده می‌دهد آنچه جستنی باشد- مانند عشق، پول، الهام- کاملا دست‌یافتنی است. او رویدادهای روزمره مانند وضع هوا و تصادفات را به شکل معجزه می‌بیند.

کیمیاگر به 64 زبان ترجمه شده و بیش از بیست میلیون نسخه فروش کرده است. نسخه سینمایی کیمیاگر سال آینده با بازی لارنس فیشبورن، که فیلمنامه‌نویس و کارگردان این فیلم هم هست، ساخته می‌شود.

کیمیاگر کوئلیو داستان پسر چوپانی است که با گله‌اش در کلیسای متروکه‌ای در اسپانیا زندگی می‌کند. او مرتب در رویا می‌بیند که باید خانه را برای یافتن گنجی ترک کند. چوپان بالاخره گوسفندهایش را می‌فروشد و راهی سفر سرنوشت می‌شود. وی در مسیر با کیمیاگری آشنا می‌شود و از او می‌آموزد که: «گنج را جایی خواهی یافت که دلت باشد.»

در راه رسیدن به اهرام مصر بارها هدف دزدها و راهزنان قرار می‌گیرد و هر بار مجبور به توقف می‌شود تا با کار و تلاش ره‌توشه تازه‌ای فراهم آورد و با امیدواری سفر را پی‌گیرد.

در نهایت با رسیدن به مقصد در‌می‌یابد گنج در حقیقت در وطن خودش مدفون است نه مصر: هنگامی که پسر به اهرام می‌رسد و شروع به کندن زمین می‌کند، راهزنان به او حمله می‌کنند. آن‌ها وی را تا حد مرگ کتک می‌زنند و پسر داستان رویا و گنج را برایشان تعریف می‌کند.

آن‌ها پسر را به حال خود وا می‌گذارند و سر دسته دزدان می‌گوید: «تو دیوانه‌ای! اگر قرار بود آدم رویاهایش را باور کند، من هم باید دنبال گنج به کلیسای متروکه‌ای در اسپانیا می‌رفتم که مرتب در خواب می‌بینم ولی من مانند تو احمق نیستم و باور نمی‌کنم!»

پسر هیجان‌زده می‌شود و به کلیسای موطن‌اش بر‌می‌گردد، جایی که صندوقچه‌ای پر از سکه‌های طلا از دل زمین بیرون می‌کشد.

۰۷ فروردین ۱۳۸۵

پیرمرد و دریا

کتاب پیرمرد و دریا نوشته ارنست همینگوی درباره پیرمرد ماهیگیر فقیری است که به امید صید یک ماهی بزرگ و پولدار شدن، راهی آب های دوردست می شود. پیرمرد پس از چند روز تلاش نافرجام ماهی بسیار بزرگی می بیند و با از جان گذشتگی، تلاش فراوان و چند روز جنگیدن سرانجام ماهی را صید می کند. ولی چون تا بندر مسافت زیادی بود، در مسیر برگشت کوسه ها به ماهی صید شده- که قایق پیرمرد آن را می کشید- حمله می کنند. پیرمرد با تمام توان با کوسه ها می جنگد ولی زمانی که قایق به ساحل می رسد، دیگر از ماهی فقط اسکلت باقی می ماند.

ماهیگیر ریسک کرد و پاداش خطر کردنش را با صید ماهی گرفت ولی همین ریسک- زیاد دور شدن از بندر- باعث شد پیرمرد خسته و مجروح و نالان، دستش خالی بماند و فقط دلش به این خوش باشد که معروف شده که بزرگترین ماهی را صید کرده.

در پایان داستان، ماهیگیر تمام سختی ها و ناکامی ها را با تلخی می پذیرد و با آرزوی بازگشت دوباره به دریا- این بار مجهزتر و با تجربه تر- و صید یک ماهی بزرگ دیگر به خواب می رود.

همینگوی از زبان ماهیگیر می نویسد:

"A man can be destroyed but cannot be defeated"

«یک مرد ممکن است نابود شود، ولی شکست نمی خورد»

۳۰ تیر ۱۳۸۴

سه مکتب روانشناسی

در روانکاوی فروید "اصل لذت جویی" (the will to pleasure) به عنوان نیروی محرکه اصل شخصیت تلقی شده است و چنین توجیه می شود که هدف انسان در زندگی گریز از درد و رسیدن به لذت است و همین اصل موجب بقای انسان می باشد. سعی انسان در کاستن یا از بین بردن تنیدگی و جلب راحتی و خوشحالی را فروید "اصل لذت" می خواند.

آدلر در مکتب روانشناسی فردی، "قدرت طلبی" (the will to power) را به عنوان نیروی مهم انگیزه های رفتار آدمی قلمداد و بعدها نیز "برتری جویی" را جایگزین آن کرد. او اعتقاد داشت "برتری جویی" اصیل ترین انگیزه زندگی فرد است که از احساس حقارت ریشه می گیرد و همین انگیزه است که آدمی را از هنگام تولد تا واپسین دم زندگی از مرحله ای به مرحله دیگر پیش می برد.

فروید بر ناکامی در زندگی جنسی تاکید دارد، اما دکتر فرانکل بر ناکامی در "معناطلبی" (the will to meaning). به نظر وی، زندگی یعنی رنج بردن برای بقا به منظور یافتن معنایی برای این رنج کشیدن. در اینجا با هسته مرکزی اگزیستانسیالیسم (هستی گرایی) روبرو می شویم که اگر زندگی کردن رنج بردن است، برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت. اگر اصلاً زندگی خود هدفی داشته باشد، رنج و میرندگی هم معنا خواهد یافت. اما هیچکس نمی تواند این معنا را برای دیگری بیابد. هرکس باید معنای زندگی خود را، خود جستجو کند و مسوولیت آن را نیز پذیرا باشد. اگر موفق شود، با وجود همه تحقیرها به زندگی ادامه می دهد.

۰۶ تیر ۱۳۸۴

انسان در جستجوی معنا - 2

فرانکل که به نیچه علاقه مند است، به این گفته اش ایمان دارد که «کسی که چرایی زندگی را یافته، با هر چگونه ای خواهد ساخت». نویسنده می خواهد بداند چگونه می توان به انسان کمک کرد تا به این شایستگی برجسته بشری دست یابد؛ چگونه می توان در بیمار این حس را برانگیخت که به خاطر چیزی مسوول زندگی است، هرچند که در بدترین شرایط قرار گرفته باشد. در اوج سختی ها و تقلا برای زنده ماندن در اردوگاه، اندیشه ای در ذهن دکتر فرانکل شکفت. او برای نخستین بار در زندگی حقیقتی را که شعرای بسیاری به شکل ترانه سروده اند و اندیشمندان بسیار نیز آن را به عنوان حکمت نهایی بیان داشته اند، دید. این حقیقت، که عشق عالی ترین و نهایی ترین هدفی است که بشر در آرزوی آن است. معنای بزرگترین رازی که شعر بشر و اندیشه و باور بشر باید آشکار سازد این است که «رهایی بشر از راه عشق و در عشق نهفته است».

بشر در شرایطی که خلاء کامل را تجربه می کند و نمی تواند نیازهای درونی اش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید، تنها کاری که از او بر می آید این است که در حالی که رنج هایش را به شیوه ای راستین و شرافتمندانه تحمل می کند، از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانه ای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند. عشق تنها شیوه ای است که با آن می توان به اعماق وجود انسانی دیگر دست یافت.

انسان وقتی تلاش می کند هنر زیستن را فرا گیرد، این تلاش که برای ایجاد روحیه شوخ طبعی و خوشمزگی و به خاطر تحمل شرایط زیستی پیرامون خود به کار می رود شگرد شگفت انگیزی می شود. رنج چه کم و چه زیاد روح بشر و ضمیر آگاه او را آزار خواهد داد. از این رو می توان گفت که میزان رنج بشر کاملاً نسبی است. به همین دلیل ممکن است رویداد بسیار ناچیزی موجب بزرگترین شادمانی ها گردد. تجربه های اندوخته شده در زندگی اردوگاهی نشان می دهد که بشر حق گزینش عمل را دارد. بشر می تواند، حتی در چنان شرایط هولناک فشارهای روحی و جسمی، آزادی معنوی خود را حفظ کند. همه چیز را می توان از یک انسان گرفت مگر یک چیز: آخرین آزادی بشر در گزینش رفتار خود در هر شرایط موجود و گزینش راه خود. آخرین آزادی را هرگز نمی توان ازدست داد.

زندگی فعال به بشر فرصت می دهد تا در کار خلاقه به ارزش ها پی برد و زندگی غیر فعال تفریحی، فرصتی است برای دست یافتن به کمال در تجربه زیبایی، هنر یا طبیعت. اما تنها خلاقیت و شادمانه زیستن زندگی را پربار نمی کند. اگر اصلاً زندگی دارای مفهومی باشد، پس باید رنج هم معنایی داشته باشد. رنج، بخش غیر قابل ریشه کن شدن زندگی است، گرچه به شکل سرنوشت و مرگ باشد. زندگی بشر بدون رنج و مرگ کامل نخواهد شد.

هرگونه تلاش در مبارزه با تأثیر «روان بیماری زا»ی محیط زندان بر زندانی، چه به وسیله روان درمانگری یا دیگر روش های بهداشت روان، باید بر این اصل استوار باشد که نیروهای درونی زندانی را با نشان دادن هدف های آتی برانگیزاند و روزنه امیدی بر او بگشاید. زیرا یکی از ویژگی های بشر این است که تنها با امید به آینده می تواند زندگی کند. گرچه زندانی گاهی برای امید بستن به چیزی باید به خود فشار آورد، ولی این فشار خود در دشوارترین لحظات زندگی موجب رهاییش میشود. کسانی که رابطه نزدیک بین وضع روحی یک انسان، جرأت و امید او یا بی جرأتی و نومیدی او را با درجه ایمنی از بیماری می دانند، خوب آگاهند که دست شستن از جرأت و امید می تواند تأثیری کشنده داشته باشد.

تعریف معنای زندگی و دادن یک فرمول، ناممکن است. هرگز نمی توانیم پرسش ها در مورد معنای زندگی را با عبارات گسترده و کلی پاسخ دهیم. زندگی به معنای چیز مبهم نیست، بلکه برعکس چیزی است بسیار واقعی و قابل لمس؛ همان گونه که وظایف موجود در زندگی نیز بسیار واقعی و لمس پذیرند. این وظایف سرنوشت بشر را که ویژه خود است می سازد. هیچ فرد یا هیچ سرنوشتی را نمی توان با فرد یا سرنوشت دیگری مقایسه کرد. هیچ موقعیتی تکرار نمی گردد، و به هر موقعیتی پاسخ متفاوتی باید داده شود. گاهی موقعیتی که فرد در آن قرار می گیرد ایجاب می کند با عملی که در پاسخ به آن موقعیت در پیش می گیرد، سرنوشتش را شکل بخشد. گاهی اگر از فرصت استفاده کند و به وضع موجود و آن چه هست بیندیشد، برایش سودمندتر خواهد بود. گاهی نیز لازم است سرنوشت را بپذیرد و رنج هایش را تحمل کند. هر موقعیتی با استثنایی بودن خود مشخص می شود، و هماره یک پاسخ راستین برای هر مشکلی که در پیش روی اوست وجود دارد.

وقتی انسان پی می برد که سرنوشت او نیز رنج بردن است، ناچار است رنجش را به عنوان وظیفه - وظیفه ای استثنایی و یگانه - بپذیرد. ناگزیر باید این حقیقت را بپذیرد که در رنج بردن نیز در جهان تک و تنهاست. هیچ کس نمی تواند او را از رنج هایش برهاند یا به جای او رنج برد. تنها فرصت موجود، بستگی به نحوه برخورد او با مشکلات و تحمل مشقات دارد.

زندگی یعنی دست یافتن به هدفی از راه خلاقیت فعال. زندگی بشر در هر شرایطی هرگز نمی تواند بی معنا باشد. با این نگرش، به حرف نیچه می رسیم که می گوید: آن چه موجب مرگ من نشود، مرا نیرومندتر می سازد.

بنا بر روش لوگوتراپی، معنای حقیقی زندگی را به سه شیوه می توان کشف کرد:

1. با انجام کاری ارزشمند
2. با تجربه ارزشی والا
3. با تحمل درد و رنج

نخستین شیوه به معنی کار و فعالیت کردن است. شیوه دوم نیز به معنی کسب تجربیات ارزشمند است، مانند برخورد با شگفتی های طبیعت، فرهنگ و یا با درک و دریافتن فردی دیگر، یعنی به وسیله عشق.

۱۰ دی ۱۳۸۳

انسان در جستجوی معنا - 1

دکتر ویکتور فرانکل، روانپزشک، در این کتاب نظرات علمی خود را در زمینه "لوگوتراپی" (معنا درمانی) به پشتوانه مشاهدات و تجربیات شخصی چندین سال دوره اسارت در مخوف ترین اردوگاه مرگ نازی ها (اردوگاه آشوویتس لهستان) در جنگ جهانی دوم بیان کرده است. وی واکنش های روانی زندانیان را به سه مرحله تقسیم می کند. مرحله نخست ورود به زندان است، دوم مرحله ای است که زندانی به زندگی روزمره زندان عادت می کند و مرحله سوم، آزادی است.
نشانه ای که مرحله نخست را مشخص می سازد "ضربه روحی"است که بعداً جای خود را به حالت "توهم رهایی" می دهد. یعنی شوک اولیه ناشی از تغییر و ضعیت و عدم پذیرش شرایط جدید موجب می شود شخص به رویاپردازی روی آورد و گمان برد این وضعیت موقت است و به زودی آزاد می شود. فرانکل از لسینگ نقل می کند که «گاهی رویدادهایی موجب می شود شما منطق خود را ازدست بدهید وگرنه دلیلی برای از دست دادن آن ندارید». واکنش های فردی که به اردوگاه کار اجباری وارد شده نیز در حقیقت وضع نابهنجار ذهنی او را نشان می دهد.
پس از چند روز، زندانی از مرحله نخست به مرحله دوم می رسد. این مرحله، مرحله بی احساسی نسبی است که زندانی در این دوره در نوعی مرگ عاطفی دست و پا می زند. در اینجا بی احساسی مکانیزم ضروری "دفاع از خود" قلمداد می شود؛ رفته رفته واقعیت سست می شود و همه تلاش ها و همه عواطف و هیجان ها روی یک مساله دور می زند: حفظ جان و حفظ سایر دوستان. او از داستایوسکی نقل می کند که «بشر موجودی است که می تواند به همه چیز عادت کند.» البته فرانکل می افزاید «بله، بشر موجودی است که به همه چیز خو می گیرد؛ اما نپرسید چگونه». به همین دلیل معمولاً در اردوگاه یک نوع خمودگی فرهنگی مشاهده می شود که دو استثنا دارد: سیاست و مذهب. شایعات سیاسی به سرعت پخش شده و همین طور علائق مذهبی زندانیان به سرعت رشد می کند.
در سومین مرحله، یعنی پس از آزادی، زندانیان احساس خوش بودن و خوشحال شدن را از دست می دهند و باید به تدریج هنر خوش بودن را بیاموزند. آن ها باور ندارند رویای آزادی تعبیر شده است و آن چه که می بینند واقعی است. البته بدن کمتر از ذهن نیروهای بازدارنده دارد و از همان لحظه نخست حداکثر استفاده را از آزادی می کند. بنا بر این فردی که به ناگهان از فشار روانی رسته است، از نظر اخلاقی و بهداشت روانی بسیار آسیب پذیر است. علاوه بر بیمارگونگی اخلاقی که ناشی از رهایی ناگهانی از فشار است، دو تجربه اساسی دیگر نیز شخصیت زندانی آزاد شده را تهدید می کند: یکی تلخی زندگی پس از آزادی و دوم سرخوردگی پس از بازگشت به زندگی پیشین.
این سه مرحله را می شود به تمام فشارها و تغییر وضعیت هایی که در زندگی هر فرد رخ می دهد تعمیم داد. دکتر فرانکل مشاهده کرد که فقط کسانی که آرزو، آرمان یا هدفی در زندگی داشتند توانستند شرایط غیر انسانی و مشقت بار اردوگاه را تحمل کنند، هرچند این تحمل و زنده ماندن با علم رایج پزشکی سازگار نبود. از نظر علم، کسی که در چنین شرایط سخت فیزیکی و روحی قرار بگیرد محکوم به مرگ است اما در اردوگاه الزاماً چنین نبود و افرادی که در زندگی خود "معنایی" می دیدند به شدت مقاومت و تحمل کرده و احتمال زنده ماندنشان بیشتر بود.

۰۴ شهریور ۱۳۸۳

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟

این کتاب را آقا پوریا - یکی دیگر از همکاران باهوشم در مرکز تحقیقات - زمانی که داشتم اعتیاد به کار در آنجا را ترک می کردم، بهم پیشنهاد کرد. چند روز پیش فیلم «مهمان مامان» مهرجویی را در سینما عصرجدید دیدم، قدم زنان خیابان وصال را آمدم پایین و به تقاطع انقلاب که رسیدم، به یاد روزهای نوجوانی در کافه قنادی فرانسه کافه گلاسه ای خوردم و طبق عادت همیشگی به سمت میدان انقلاب راه افتادم تا کتاب فروشی ها را تماشا کنم که چشمم خورد به نسخه انگلیسی کتاب. آن را خریدم و همان روز خواندمش.

کتاب کم حجم «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد» درباره "مدیریت تغییر" و چگونگی مواجه شدن با تغییر و تحول در محیط کار و زندگی و غلبه بر "مقاومت در برابر تغییر" است. در این داستان دو موش و دو آدم کوچولو درون یک مارپیچ زندگی می کنند و در جستجوی پنیری هستند تا از آن تغذیه کرده و «پنیرکام» شوند. کتاب درباره تغییراتی است که در مارپیچ رخ می دهد. مارپیچ همان مکانی است که در آن به دنبال خواسته هایمان هستیم؛ مانند سازمانی که در آن کار می کنیم، جامعه ای که در آن زندگی می کنیم یا رابطه ای که با افراد خانواده در زندگی شخصی داریم. پنیر استعاره ای است برای هر آنچه می خواهیم در زندگی داشته باشیم: شغل، ارتباطات، پول، خانه، آزادی، سلامتی، شخصیت و پرستیژ اجتماعی، احترام، معنویات یا فعالیت هایی مانند ورزش، تفریح، مسافرت و خوش گذرانی. هر یک از ما برداشت خاص خودمان را در مورد پنیر داریم و به دنبال یافتن آن هستیم؛ زیرا داشتن پنیر را نشانه شادکامی و خوشبختی می دانیم. پس وقتی پنیر را پیدا کردیم به آن می چسبیم و از دست دادن آن را فاجعه می پنداریم.

موش ها و آدم ها هر روز صبح شال و کلاه می کنند و تا شب در این مارپیچ هزارتوی پیچ در پیچ دنبال پنیر ویژه خود می گردند؛ با این تفاوت که موش ها مانند دیگر جوندگان، مغزی ساده و غریزه ای قوی دارند و با استفاده از روش ساده و ناکارآمد «آزمون و خطا» یعنی با بهره گیری از حس شامه قوی، دویدن مداوم و بدون تفکر، پنیریابی می کنند. این دو موش خود را به در و دیوار می زنند و جست و خیز کنان به هر سو سر می کشند تا پنیر پیدا کنند. ولی آدمک ها از مغزشان - که مالامال از باورهای گوناگون است - بهره می گیرند تا پنیر خوشبختی و موفقیت را بیابند. آن ها از روش متفاوتی استفاده می کنند که مبتنی است بر قدرت تفکر و آموختن از تجربیات قبلی. البته آدمک ها نیز گاهی به دلیل باورها و احساساتشان گیج و سردرگم می شوند.

بالاخره یک روز همگی ایستگاه پنیری پیدا کردند که تمام پنیرهای مورد علاقه هر فرد در آن یافت می شد. موش ها با رسیدن به هدف دست از جستجو نکشیدند و به حکم غریزه در عادتشان تغییری ایجاد نشد. آن ها مثل گذشته دور و بر ایستگاه پنیر را می کاویدند و تحرکات را زیر نظر داشتند. اما آدمک ها با رسیدن به هدف کار خود را تمام شده می انگاشتند و به تدریج تنبل شدند. آن ها هر روز دیرتر از روز قبل از خواب بیدار می شدند و سلانه سلانه راهی ایستگاه پنیر می شدند. آن ها نمی دانستند که پنیر از کجا آمده یا چه کسی آن را در ایستگاه قرار داده. تنها چیزی که می دانستند این بود که پنیر آنجا و متعلق به آنهاست و آنان شایستگی چنین پنیری را دارند. آدمک ها احساس آسایش، امنیت و خوشبختی می کردند، ایستگاه پنیر را همانند خانه خود می پنداشتند و فکر می کردند که این محموله بزرگ پنیر تا ابد باقی خواهد ماند و تمام شدنی نیست. آدمک ها کم کم به ایستگاه پنیر دلبسته شدند به طوری که خانه خود را به ایستگاه نزدیک تر و زندگی اجتماعی خویش را حول ایستگاه پنیر برقرار نمودند. آدمک ها به دوستان شان نیز حسابی پز می دادند! آدم کوچولوها به قدری مغرور شده بودند که از درک آنچه به مرور داشت اتفاق می افتاد، عاجز بودند. آن ها نفهمیده بودند که پنیر تازگی و طراوت خود را از دست می دهد و روز به روز کوچک و کوچک تر می شود.

تا این که یک روز موش ها و سپس آدم ها وارد ایستگاه پنیر شدند و پنیری نیافتند. موش ها که به طور غریزی از قبل برای مواجهه با این شرایط آمادگی داشتند، بدون این که شگفت زده شوند ایستگاه را ترک کرده و بدون معطلی رفتند. برای موش ها مسأله و راه حل هر دو ساده بود: وضعیت در ایستگاه پنیر تغییر کرده بود؛ بنابراین آن ها هم تصمیم به تغییر گرفتند. آن ها این قدر کاویدند تا به ایستگاه پنیر بزرگتر و بهتری رسیدند. ولی آدمک ها بهت زده و ناراحت شدند و باور نمی کردند که دیگر پنیری در کار نیست. آن ها بر بخت بد خود لعنت می فرستادند و از خود می پرسیدند که «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟». آن ها به این امید واهی که فردا پنیر دوباره سر جای قبلی خواهد بود روزها را سپری و وقت را تلف کردند در حالی که فقط غرغر، ناله و فغان و نفرین می کردند و شرایط پیش آمده را عین بی عدالتی می دانستند. آدم کوچولوها در مقابل تغییر بی دفاع ماندند چون از قبل پیش بینی تغییر وضعیت موجود را نکرده بودند.

پس از مدتی مسیر آدمک ها از هم جدا شد. یکی نمی خواست تغییر را بپذیرد و مالکیت پنیر را همچنان حق مسلم خود می پنداشت که از وی دریغ شده بود. او در مقابل تغییر مقاومت می کرد، تغییر و تحول به وجود آمده را باور نداشت و همچنان به امید پیدا شدن پنیر هر روز به همان ایستگاه پنیر می رفت. ولی دیگری، گرچه در ابتدا از پذیرش واقعیت تمام شدن پنیر اکراه داشت، از ترک ایستگاهی که می شناخت و به آن دلبستگی پیدا کرده بود و از ورود مجدد به هزار توی پیچ در پیچ مارپیچ به هدف جستجوی پنیر تازه می ترسید، ولی در نهایت از فکر خود استفاده کرد و مانند موش ها پنیرکاوی را از سر گرفت. در حالی که آدمک اولی در این فکر بود که "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟"، آدمک دوم می اندیشید که " چرا زودتر نجنبیدم و با پنیر به راه نیفتادم؟". آدمک راه افتاد در حالی که در این اندیشه بود که «دیر راه افتادن بهتر است از هرگز راه نیفتن». ترک ایستگاه در ابتدا سخت بود و نگرانی های زیادی به همراه داشت ولی او به مرور زمان بر ترس خود غلبه کرد، با تغییر کنار آمد و حتی وقتی در ادامه مسیر با تجزیه و تحلیل رویدادهای گذشته به درستی تصمیم خود واقف شد و مثلاً فهمید که کسی پنیر را جابجا نکرده، بلکه تدریجاً تمام شده، از این کار (تغییر و تحول) احساس رضایت و خوشحالی کرد. البته دانست که ترس گاهی مفید هم هست. وقتی انسان بترسد که در صورتی که دست روی دست بگذارد اوضاع از اینکه هست بدتر می شود ترس او را تحریک می کند تا کاری کند. ولی ترس عمدتاً موجب می شود که انسان دست به هیچ کاری نزند. او در مسیر درس های زیادی آموخت و هر بار که در راه مطلب تازه ای یاد می گرفت، یافته اش را برای استفاده احتمالی آدمک دیگر روی دیوار مارپیچ می نوشت، به این امید که آدمک دیگر نیز روزی از ایستگاه بی فایده قبلی دست بکشد و در راه پنیریابی از این تجربیات استفاده کند. آدمک کوشا در نهایت به همان ایستگاه بزرگ پنیری رسید که موش ها هم زودتر آن را کشف کرده بودند. این بار آدمک به خود مغرور نشد. آدمک می دانست که باید به تنهایی راه خودش به سوی سعادت و خوشبختی را بیابد و بر ترس از ناشناخته ها و مقاومت در برابر تغییر فائق آید. او تمامی تحولات پیرامون ایستگاه پنیر را زیر نظر داشت و به پنیرهای جدید فکر می کرد چون دریافته بود که این پنیر هم دیر یا زود تمام شدنی است. مجموعه نوشته های آدمک روی دیوارهای مارپیچ از این قرار است:

- هر چه پنیر برایتان مهم تر باشد، بیشتر می خواهید به آن بچسبید.
- اگر تغییر نکنید، منقرض می شوید.
- اگر نمی ترسیدید، چه کار می کردید؟
- پنیر را همیشه بو کنید تا بفهمید چه وقت کهنه می شود.
- حرکت در یک مسیر جدید کمک می کند تا پنیر تازه پیدا کنید.
- هنگامی که بر ترس خود غلبه کنید، احساس آزادی می کنید.
- فکر کردن به لذت ناشی از پنیر تازه حتی پیش از یافتن آن، مرا به سوی پنیر راهنمایی می کند.
- هر چه سریع تر پنیر کهنه را رها کنید، زودتر به پنیر تازه می رسید.
- جستجو در مارپیچ بهتر از باقی ماندن در ایستگاه بدون پنیر است.
- باورهای کهنه شما را به پنیر تازه نمی رساند.
- هنگامی که باور کنید که می توانید پنیر تازه پیدا کرده و از آن لذت ببرید، رفتارتان تغییر می کند.
- فهم زودهنگام تغییرات کوچک کمک می کند تا با تغییرات بزرگتر آتی تطبیق پیدا کنید.

آدمک در انتهای داستان خلاصه تجربیاتش را این گونه روی دیوار نوشت:

تغییر و تحول اجتناب ناپذیر است. پنیر شما بارها جابجا خواهد شد.
منتظر تغییر باشید. آماده جابجا شدن پنیر باشید.
تغییر و تحولات را زیرنظر داشته باشید. پنیر را همیشه بو کنید تا بفهمید چه وقت کهنه می شود.
به سرعت با تغییر و تحولات منطبق شوید. هر چه سریع تر پنیر کهنه را رها کنید، زودتر به پنیر تازه می رسید.
متحول شوید. با پنیر جابجا شوید.
از تغییر لذت ببرید! طعم مخاطره را بچشید و از مزه پنیر تازه لذت ببرید!
آماده باشید تا به سرعت تغییر کنید و از آن دوباره لذت ببرید. پنیر شما بارها جابجا خواهد شد.

با پنیر جابجا شوید و از آن لذت ببرید!