۰۹ شهریور ۱۳۸۴

خدا را فراموش مکن

این داستان را چند روز پیش نوشته بودم ولی به طرز مشکوکی پاک شد! حالا سعی می کنم با کمی ویرایش دوباره بنویسمش.

یک روز بهاری سال 63، خانم معلم کلاس پنجم دبستان در دبستان شهید رجایی (فرآیین سابق) صدایم کرد و گفت به مادرت بگو بیاید مدرسه و با خودش 5 تومان (50 ریال) هم بیاورد. بیشتر از این هم توضیح نداد.
بعداً فهمیدم از مدارس خواسته اند شاگرد زرنگ ها را برای آزمون ورودی سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (تیزهوشان) معرفی کنند. یادم می آید که پدر و مادرم بحث می کردند که امتحان بدهم یا نه. مادرم اصرار داشت که شرکت کنم ولی پدرم نگران بود که "نکند بهم فشار بیاید." صحبت ها در همین حد بود و در مدرسه که اصلا ًصحبتی نبود. حتی نمی دانستم چه کسانی قرار است در امتحان شرکت کنند.

کارت عکس دار ورود به جلسه آزمون صادر شده بود و من هر روز با علاقه و کنجکاوی بهش نگاه می کردم. پشت این کارت جمله ای به خط نستعلیق و با حروف درهم نوشته شده بود که هر چه زور می زدم نمی توانستم تا آخرش را بخوانم: «خدا را ....»

جمعه روزی از مدرسه با یک همراه راهی دانشگاه تهران شدیم؛ یک مینی بوس پر و من هم ایستاده بودم. به در اصلی دانشگاه که رسیدیم همراهمان را راه ندادند، چون معرفی نامه از مدرسه نداشت! ما هم عین لشگر شکست خورده راه افتادیم و پرسان پرسان دنبال دانشکده ادبیات می گشتیم. دلهره عجیبی تو دلم افتاده بود.
بالاخره جایم را پیدا کردم و نشستم، در حالی که هیچ آشنایی دور و برم نبود. دفترچه مرا سمت چپم روی زمین گذاشتند. یک برگ رنگی پر از بیضی گذاشتند جلوی دستم که بعد فهمیدم اسمش "پاسخنامه" است. مانده بودم چه ارتباطی بین دفترچه و پاسخ نامه ممکن است وجود داشته باشد. راستش تا آن روز "تست" ندیده بودم. دستورالعمل ها تند تند از بلندگو پخش می شد گرچه برایم زیاد معنی دار نبود.
به هر ترتیبی بود خیلی آرام و سر فرصت مشغول "تست زدن" شدم؛ اصلاً هم به فکر وقت نبودم. حتی وقتی از بلندگو اعلام کردند دفترچه 1 را ببندیم و دفترچه 2 را برداریم هنوز می پنداشتم که بعد از تمام کردن این دفترچه، دوباره به دفترچه قبلی برمی گردم و تست های ناتمام را می زنم! وقتی پایان آزمون اعلام شد و پاسخنامه ها را جمع می کردند، من فقط حدود 96 تست را از مجموع 180 تست زده بودم. ناباورانه و بهت زده از پله ها پایین آمدم. مکالمه دو نفر را جلوی در ورودی دانشکده ادبیات به خاطر می آورم:

- من خیلی خراب کردم. فقط رسیدم 150 تا تست بزنم. تو چی کار کردی؟
- من خوب امتحان دادم. همه را زدم!

با شنیدن این حرف ها دلم هرّی ریخت پایین. یقین داشتم که قبول نمی شوم. دست از پا درازتر به خانه برگشتم و یواشکی دور از چشم پدر و مادرم گریه کردم. به سوال هایشان هم جواب سربالا دادم.
غرور و اعتماد به نفسم بدجوری جریحه دار شده بود؛ در دنیای کوچکم احساس می کردم تحقیر شده ام؛ دلم شکسته بود. تنها چیزی که به عقلم رسید نذر و نیاز بود. به درگاه خدا نذر کردم که اگر قبول شوم سر هر نماز و به مدت 200 روز یک دور تسبیح ذکر "الله اکبر" بگویم که تقریباًّ می شد 100،000 بار. بعد از این نذر، کمی آرام شدم و پس از مدتی اهمیت موضوع هم برایم کم شد.

آن تابستان برای آموزش شنا می رفتم استخر دانشگاه صنعتی شریف که نزدیک خانه مان بود. چهارشنبه روزی با پدرم از استخر برمی گشتم که از جلوی مدرسه رد شدیم. پدرم گفت بروم ببینم نتیجه این امتحانی که دادی چی شد. من قلبم شروع کرد به تپش و پیش خودم گفتم که الآن پدرم با جواب منفی برمی گردد و حسابی خیط می شوم! من و دوستم کیوان (که با هم استخر می رفتیم) داخل ماشین ماندیم.
اما پدرم برگشت و گفت قبول شده ام و پس فردا باید در مرحله دوم آزمون شرکت کنم! پس مرحله دومی هم در کار بود و من نمی دانستم. جالب این که اگر آن روز پدرم اتفاقی به مدرسه سر نمی زد از امتحان جا می ماندم.

مرحله دوم در دبیرستان البرز برگزار شد. توی حیاط 3 نفر از هم مدرسه ای ها را دیدم که آن ها هم به این مرحله رسیده بودند. جای من توی سوله سالن بسکتبال بود. یادم می آید که باد نسبتاً شدیدی می آمد و قسمتی از سقف کاذب شل بود و با وزش باد تکان می خورد و سر انجام فرو ریخت! دور و بر آن قسمت را خالی کردند و قضیه به خیر و خوشی تمام شد. این هم یادم هست که یکی از مراقب ها پیرمرد موقری بود که عرقچین به سر داشت و بعدها فهمیدم مرحوم دزفولی مدیر البرز بوده.

بر امتحان این مرحله که تشریحی بود خیلی مسلط بودم، چون اعتماد به نفسم شدید تقویت شده بود و بر خلاف مرحله اول این بار از نتیجه امتحان راضی بودم. پدر بزرگم بعد از امتحان منتظرم بود. سرخوش گشتی داخل کتاب فروشی امیرکبیر (همان سر کوچه البرز) زدم. به پیشنهاد پدر بزرگ رفتیم پیچ شمیران بستنی فروشی "گل و بلبل" تا دو تایی جشن بگیریم! متاسفانه پدربزرگ آذرماه همان سال در سن 56 سالگی مرحوم شد و داغش به دلم ماند.

چندی بعد اسم قبول شده ها را پشت در مرکز آموزشی دخترانه (فرزانگان) زدند. اسم من هم بود و برای مرحله سوم (مصاحبه) دعوت شدم. مصاحبه گر اصلی من فردی بود که بعد فهمیدم مدیر مرکز آموزشی پسرانه (علامه حلی) است! یکی از سوال های دکتر میردامادی این بود که بیتی را فی البداهه بخوانم. منهم تمام شعرهای کتاب درسی را که از حفظ بودم گذاشتم کنار و در آن لحظه این بیت را از سعدی خواندم که تکیه کلام پدر بزرگ هم بود: «مرد باید که در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیا باشد». دکتر میردامادی خیلی از این حرفم خوشش آمد و در انتهای مصاحبه از لبخندش فهمیدم نظرش را جلب کرده ام. من تا دوم دبیرستان تحت مدیریت این مرد شریف و زحمتکش بودم. گویا ایشان الآن از مسؤولان دانشگاه پیام نور و نیز هیات علمی دانشگاه هستند.

راستی ما دومین دوره گزینش شده پس از انقلاب بودیم. تا سال 62 آزمون ورودی تعطیل بود و فقط ورودی های قبلی به تحصیل در مدرسه ادامه می دادند.

روز اول مهرماه سال 1363، وارد حیاط مدرسه پسرانه علامه حلی (بین خیابان های استخر و شیخ هادی) شدم. دانش آموزان جدید گروه گروه دور هم جمع بودند و با هم گپ می زدند. من تک و تنها بودم و مایوسانه دنبال چهره ای آشنا میان آن جمع غریب می گشتم که با خوشحالی دوست هم مدرسه ای و هم محلی ام امیر را دیدم.

مدتی بعد توانستم آن نوشته پشت کارت را کامل بخوانم؛ هر چند فهم آن سال ها به درازا کشید. پشت کارت نوشته بود:

«خدا را فراموش مکن»

۴ نظر:

قاصدک وحشی گفت...

چقدر این تنها یک جمله معنی داره...

قاصدک وحشی گفت...

قشنگه، خیلی قشنگه...

ناشناس گفت...

شهرام واقعامنو تحت تاثير قرار دادي تو چرا نويسنده نشدي بغير از اين چرا تو ايران انقدر آدم ناجوري بودي ولي حالا آدم حسابي شدي.(شوخي بود
پيام
متاسفم كه تو رو تا حالاخوب نشناحتم

ناشناس گفت...

Gooeeyaa khahad goshood az dolatam kari ke doosh; man hami kardam doaa o sobhe saadegh midamid