داستان های باور نکردنی
چند سال پیش یکی از دوستان خوبم آقای مهندس رضا، که از معدود همدوره ای های باقی مانده من از دوران دانشجویی دهه 70 است، بعد از پشت سر گذاشتن هفت خوان رستم توانست به عنوان مهندس برق در مرکز تحقیقات ایران خودرو - یکی از جاهایی که لابد آرزوی شغلی هر مهندسی است - مشغول به کار شود. او داستان هایی از این محیط ظاهراً علمی- فنی تعریف می کرد که باورش برایم سخت بود.
مثلاً یک روز دیده بود که بر خلاف روزهای دیگر، مهندسان روزنامه نمی خوانند، با یکدیگر گرم نگرفته اند و در راهروها و محوطه مشغول وقت کشی نیستند بلکه همگی آرام و جدی به مونیتور کامپیوتر خیره شده اند. اول فکر کرده بود که مدیر بخش کارکنان را توبیخ کرده یا مهندس ها سرگرم پروژه طراحی یا بهبود "خودرو ملی" هستند یا خدای نکرده برای اینکه ایران خودرو از صنایع خودروسازی رقیب در دنیا عقب نماند، دارند در بخش «تحقیق و توسعه» روی نسل جدید خودروهای هوشمند کار می کنند.
هیچ کدام از حدس ها درست نبود. متخصصان و مهندسان برجسته، عموماً فارغ التحصیل بهترین دانشگاه های ایران، داشتند مسابقات فوتبال جام جهانی را تماشا می کردند. تبدیل کاربری کامپیوتر به تلویزیون، البته در این شرکت سرآمد جهانی بلامانع است چون مانند دیگر تلف کننده های وقت، کارکنان را دست کم برای مدتی کوتاه از فکر کردن درباره اتفاقاتی که در پیرامونشان می گذرد معاف می کند تا فراموش کنند یک قدم دیگر به فسیل شدن نزدیک شده اند.
روزی دوستم از شدت بی کاری یه تنگ آمده، به سراغ مدیر بخش رفته و از او می خواهد کاری به وی محول کند. آقای مدیر در نهایت ادب به ایشان می گوید که مسؤولیتی برای ارجاع کار به ایشان ندارد و خود ایشان باید فکر کنند و برای خودشان کار تراشی نمایند. دوستم بعد از مدتی ناامیدانه به آقای رئیس مراجعه می کند و با طعنه می گوید: "شما که کاری برای من ندارید چرا مهندس برق (کنترل) استخدام کردید؟" جناب مدیر خیلی راحت برمی گردند و می گویند: "راستش ما رفته بودیم انگلیس برای بازدید از یک شرکتی. آنجا دیدیم که در بخش مشابه ما یک مهندس برق هست، ما هم وقتی برگشتیم ایران درخواست دادیم تا کسی مثل شما را استخدام کنند".
داستان به همین سادگی بود. دوست من هم دیگر تاب نیاورد و از آنجا زد بیرون. مهندس رضا حرف قشنگی می زد که همیشه در خاطرم هست: "من در آن محیط ناراضی بودم و درجا می زدم پس بهتر دیدم که از آنجا بیرون بیایم و جا را برای فردی خالی کنم که آرزویش چنین محیط کاری است. من هم به جایی می روم که راضی باشم. اگر می ماندم هم خودم ناراضی بودم هم برای سازمان نیروی مشکل ساز بودم. حالا کسی به جایم می آید که راضی باشد و سازمان نیز با او مشکلی نداشته باشد". ایشان در حال حاضر دوبی است و دارد MBA می خواند.
این طور به نظر می رسد که در این شرکت نیز مانند بیشتر سازمان های ایرانی معامله ای در وضعیت بازنده - بازنده در جریان است: سازمان حقوق مناسب نمی پردازد، چون در ازای هزینه ها میزان بهره وری نیروی انسانی اش بسیار پایین است یا توانایی تعریف کار مناسب برای آنان را ندارد. در مقابل، منابع انسانی نیز برای سازمان دل نمی سوزانند و کار نمی کنند، چون حقوق مناسب دریافت نمی کنند و کار مناسب تخصصی که دارند برایشان تعریف نشده است. با این وضعیت شرکت قادر به "ایجاد" یا حتی "جذب" تکنولوژی نیست و توانایی نوآوری و همگامی با تحولات را از دست می دهد. نتیجه را هر روز در خیابان های شهرمان می بینیم: چهارچرخه های ناکارآمد و خارج از رده ای به نام اتوموبیل در حرکتند که به دلیل وجود انحصار به چند برابر بهای جهانی به مصرف کننده ایرانی فروخته می شوند. البته «حفظ انحصار به هر شکل ممکن و تا جایی که امکان پذیر باشد» آرمان و رمز بقای این گونه شرکت ها است، زیرا در یک فضای رقابتی تمام این داستان ها دروغ خواهند بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر