چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟
این کتاب را آقا پوریا - یکی دیگر از همکاران باهوشم در مرکز تحقیقات - زمانی که داشتم اعتیاد به کار در آنجا را ترک می کردم، بهم پیشنهاد کرد. چند روز پیش فیلم «مهمان مامان» مهرجویی را در سینما عصرجدید دیدم، قدم زنان خیابان وصال را آمدم پایین و به تقاطع انقلاب که رسیدم، به یاد روزهای نوجوانی در کافه قنادی فرانسه کافه گلاسه ای خوردم و طبق عادت همیشگی به سمت میدان انقلاب راه افتادم تا کتاب فروشی ها را تماشا کنم که چشمم خورد به نسخه انگلیسی کتاب. آن را خریدم و همان روز خواندمش.
کتاب کم حجم «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد» درباره "مدیریت تغییر" و چگونگی مواجه شدن با تغییر و تحول در محیط کار و زندگی و غلبه بر "مقاومت در برابر تغییر" است. در این داستان دو موش و دو آدم کوچولو درون یک مارپیچ زندگی می کنند و در جستجوی پنیری هستند تا از آن تغذیه کرده و «پنیرکام» شوند. کتاب درباره تغییراتی است که در مارپیچ رخ می دهد. مارپیچ همان مکانی است که در آن به دنبال خواسته هایمان هستیم؛ مانند سازمانی که در آن کار می کنیم، جامعه ای که در آن زندگی می کنیم یا رابطه ای که با افراد خانواده در زندگی شخصی داریم. پنیر استعاره ای است برای هر آنچه می خواهیم در زندگی داشته باشیم: شغل، ارتباطات، پول، خانه، آزادی، سلامتی، شخصیت و پرستیژ اجتماعی، احترام، معنویات یا فعالیت هایی مانند ورزش، تفریح، مسافرت و خوش گذرانی. هر یک از ما برداشت خاص خودمان را در مورد پنیر داریم و به دنبال یافتن آن هستیم؛ زیرا داشتن پنیر را نشانه شادکامی و خوشبختی می دانیم. پس وقتی پنیر را پیدا کردیم به آن می چسبیم و از دست دادن آن را فاجعه می پنداریم.
موش ها و آدم ها هر روز صبح شال و کلاه می کنند و تا شب در این مارپیچ هزارتوی پیچ در پیچ دنبال پنیر ویژه خود می گردند؛ با این تفاوت که موش ها مانند دیگر جوندگان، مغزی ساده و غریزه ای قوی دارند و با استفاده از روش ساده و ناکارآمد «آزمون و خطا» یعنی با بهره گیری از حس شامه قوی، دویدن مداوم و بدون تفکر، پنیریابی می کنند. این دو موش خود را به در و دیوار می زنند و جست و خیز کنان به هر سو سر می کشند تا پنیر پیدا کنند. ولی آدمک ها از مغزشان - که مالامال از باورهای گوناگون است - بهره می گیرند تا پنیر خوشبختی و موفقیت را بیابند. آن ها از روش متفاوتی استفاده می کنند که مبتنی است بر قدرت تفکر و آموختن از تجربیات قبلی. البته آدمک ها نیز گاهی به دلیل باورها و احساساتشان گیج و سردرگم می شوند.
بالاخره یک روز همگی ایستگاه پنیری پیدا کردند که تمام پنیرهای مورد علاقه هر فرد در آن یافت می شد. موش ها با رسیدن به هدف دست از جستجو نکشیدند و به حکم غریزه در عادتشان تغییری ایجاد نشد. آن ها مثل گذشته دور و بر ایستگاه پنیر را می کاویدند و تحرکات را زیر نظر داشتند. اما آدمک ها با رسیدن به هدف کار خود را تمام شده می انگاشتند و به تدریج تنبل شدند. آن ها هر روز دیرتر از روز قبل از خواب بیدار می شدند و سلانه سلانه راهی ایستگاه پنیر می شدند. آن ها نمی دانستند که پنیر از کجا آمده یا چه کسی آن را در ایستگاه قرار داده. تنها چیزی که می دانستند این بود که پنیر آنجا و متعلق به آنهاست و آنان شایستگی چنین پنیری را دارند. آدمک ها احساس آسایش، امنیت و خوشبختی می کردند، ایستگاه پنیر را همانند خانه خود می پنداشتند و فکر می کردند که این محموله بزرگ پنیر تا ابد باقی خواهد ماند و تمام شدنی نیست. آدمک ها کم کم به ایستگاه پنیر دلبسته شدند به طوری که خانه خود را به ایستگاه نزدیک تر و زندگی اجتماعی خویش را حول ایستگاه پنیر برقرار نمودند. آدمک ها به دوستان شان نیز حسابی پز می دادند! آدم کوچولوها به قدری مغرور شده بودند که از درک آنچه به مرور داشت اتفاق می افتاد، عاجز بودند. آن ها نفهمیده بودند که پنیر تازگی و طراوت خود را از دست می دهد و روز به روز کوچک و کوچک تر می شود.
تا این که یک روز موش ها و سپس آدم ها وارد ایستگاه پنیر شدند و پنیری نیافتند. موش ها که به طور غریزی از قبل برای مواجهه با این شرایط آمادگی داشتند، بدون این که شگفت زده شوند ایستگاه را ترک کرده و بدون معطلی رفتند. برای موش ها مسأله و راه حل هر دو ساده بود: وضعیت در ایستگاه پنیر تغییر کرده بود؛ بنابراین آن ها هم تصمیم به تغییر گرفتند. آن ها این قدر کاویدند تا به ایستگاه پنیر بزرگتر و بهتری رسیدند. ولی آدمک ها بهت زده و ناراحت شدند و باور نمی کردند که دیگر پنیری در کار نیست. آن ها بر بخت بد خود لعنت می فرستادند و از خود می پرسیدند که «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟». آن ها به این امید واهی که فردا پنیر دوباره سر جای قبلی خواهد بود روزها را سپری و وقت را تلف کردند در حالی که فقط غرغر، ناله و فغان و نفرین می کردند و شرایط پیش آمده را عین بی عدالتی می دانستند. آدم کوچولوها در مقابل تغییر بی دفاع ماندند چون از قبل پیش بینی تغییر وضعیت موجود را نکرده بودند.
پس از مدتی مسیر آدمک ها از هم جدا شد. یکی نمی خواست تغییر را بپذیرد و مالکیت پنیر را همچنان حق مسلم خود می پنداشت که از وی دریغ شده بود. او در مقابل تغییر مقاومت می کرد، تغییر و تحول به وجود آمده را باور نداشت و همچنان به امید پیدا شدن پنیر هر روز به همان ایستگاه پنیر می رفت. ولی دیگری، گرچه در ابتدا از پذیرش واقعیت تمام شدن پنیر اکراه داشت، از ترک ایستگاهی که می شناخت و به آن دلبستگی پیدا کرده بود و از ورود مجدد به هزار توی پیچ در پیچ مارپیچ به هدف جستجوی پنیر تازه می ترسید، ولی در نهایت از فکر خود استفاده کرد و مانند موش ها پنیرکاوی را از سر گرفت. در حالی که آدمک اولی در این فکر بود که "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟"، آدمک دوم می اندیشید که " چرا زودتر نجنبیدم و با پنیر به راه نیفتادم؟". آدمک راه افتاد در حالی که در این اندیشه بود که «دیر راه افتادن بهتر است از هرگز راه نیفتن». ترک ایستگاه در ابتدا سخت بود و نگرانی های زیادی به همراه داشت ولی او به مرور زمان بر ترس خود غلبه کرد، با تغییر کنار آمد و حتی وقتی در ادامه مسیر با تجزیه و تحلیل رویدادهای گذشته به درستی تصمیم خود واقف شد و مثلاً فهمید که کسی پنیر را جابجا نکرده، بلکه تدریجاً تمام شده، از این کار (تغییر و تحول) احساس رضایت و خوشحالی کرد. البته دانست که ترس گاهی مفید هم هست. وقتی انسان بترسد که در صورتی که دست روی دست بگذارد اوضاع از اینکه هست بدتر می شود ترس او را تحریک می کند تا کاری کند. ولی ترس عمدتاً موجب می شود که انسان دست به هیچ کاری نزند. او در مسیر درس های زیادی آموخت و هر بار که در راه مطلب تازه ای یاد می گرفت، یافته اش را برای استفاده احتمالی آدمک دیگر روی دیوار مارپیچ می نوشت، به این امید که آدمک دیگر نیز روزی از ایستگاه بی فایده قبلی دست بکشد و در راه پنیریابی از این تجربیات استفاده کند. آدمک کوشا در نهایت به همان ایستگاه بزرگ پنیری رسید که موش ها هم زودتر آن را کشف کرده بودند. این بار آدمک به خود مغرور نشد. آدمک می دانست که باید به تنهایی راه خودش به سوی سعادت و خوشبختی را بیابد و بر ترس از ناشناخته ها و مقاومت در برابر تغییر فائق آید. او تمامی تحولات پیرامون ایستگاه پنیر را زیر نظر داشت و به پنیرهای جدید فکر می کرد چون دریافته بود که این پنیر هم دیر یا زود تمام شدنی است. مجموعه نوشته های آدمک روی دیوارهای مارپیچ از این قرار است:
- هر چه پنیر برایتان مهم تر باشد، بیشتر می خواهید به آن بچسبید.
- اگر تغییر نکنید، منقرض می شوید.
- اگر نمی ترسیدید، چه کار می کردید؟
- پنیر را همیشه بو کنید تا بفهمید چه وقت کهنه می شود.
- حرکت در یک مسیر جدید کمک می کند تا پنیر تازه پیدا کنید.
- هنگامی که بر ترس خود غلبه کنید، احساس آزادی می کنید.
- فکر کردن به لذت ناشی از پنیر تازه حتی پیش از یافتن آن، مرا به سوی پنیر راهنمایی می کند.
- هر چه سریع تر پنیر کهنه را رها کنید، زودتر به پنیر تازه می رسید.
- جستجو در مارپیچ بهتر از باقی ماندن در ایستگاه بدون پنیر است.
- باورهای کهنه شما را به پنیر تازه نمی رساند.
- هنگامی که باور کنید که می توانید پنیر تازه پیدا کرده و از آن لذت ببرید، رفتارتان تغییر می کند.
- فهم زودهنگام تغییرات کوچک کمک می کند تا با تغییرات بزرگتر آتی تطبیق پیدا کنید.
آدمک در انتهای داستان خلاصه تجربیاتش را این گونه روی دیوار نوشت:
تغییر و تحول اجتناب ناپذیر است. پنیر شما بارها جابجا خواهد شد.
منتظر تغییر باشید. آماده جابجا شدن پنیر باشید.
تغییر و تحولات را زیرنظر داشته باشید. پنیر را همیشه بو کنید تا بفهمید چه وقت کهنه می شود.
به سرعت با تغییر و تحولات منطبق شوید. هر چه سریع تر پنیر کهنه را رها کنید، زودتر به پنیر تازه می رسید.
متحول شوید. با پنیر جابجا شوید.
از تغییر لذت ببرید! طعم مخاطره را بچشید و از مزه پنیر تازه لذت ببرید!
آماده باشید تا به سرعت تغییر کنید و از آن دوباره لذت ببرید. پنیر شما بارها جابجا خواهد شد.
با پنیر جابجا شوید و از آن لذت ببرید!
۷ نظر:
سلام شهرام جان، منتظر مطالب جدیدت هستم و همیشه وب لاگت رو چک میکنم. البته میدونم که درگیر وضعیت های کاری هستی. برات آرزوی موفقیت میکنم.
پوریا
سلام دوست عزیز.نوشته هایت را خواندم و خیلی استفاده کردم
امیدوارم در کارها موفق باشی.
بهروزی
سلام ...من خیلی دوست داشتم که این کتاب و بخونم چون با شرایطی که داشتم منو تشویق به خوندن این کتاب کردن ودر وبلاگ شما من یک نمای کلی از کتاب و نکته های سودمندش و خوندم که از شما تشکر می کنم.
hello my friend
i read this book before and i like this book very much . i want to tell you that is why we can stay here and against other people "we enjoy to chalenge with life becouse we think realy we are living"
mohsen
شهرام این اقای بهروزی همون رضا بهروزی خودمونه...رضا دیسیپلین توئی؟؟؟؟؟؟؟؟
به همه سلام
یه کتاب بی نظیر میگم اگه نخوندین بخونین شازده کوچولو فو ق العاده ست لنگه نداره ترجمه احمد شاملو باشه حتما البته اگه کتابو نخریدین تو گوگلم گیرتون میادخیلی عالی عاجزلنه خواهش میکنم بخونین چون دوستون دارم گفتما
یلدا
ترجمه احمد شاملو را خواندم ولی از ترجمه محمد قاضی بیشتر خوشم آمد.
به خاطر توجهتان و نیز درج نظر سپاسگزارم.
ارسال یک نظر